تبليغاتX
سعید رضا امید مامان و بابا

سعید رضا امید مامان و بابا
لینک دوستان
سلام

این روزا خیلی گرفتاربودم و اصلا فرصت نداشتم آپ کنم  آخه واسه سومین بار عمه شدم هاااااااااااا

سه ماه پیشم واسه اولین بار خاله شدمهااااااااا

حالا اونا بچه میارن ما گرفتار میشیم

خلاصه یه نی نی خوشگل و تپل مپلی به نوه ها اضافه شد اسمش رو گذاشتن زهرا آخه روز شهادت حضرت زهرا به دنیا اومده .

حالا شدند۵تا شیطون زهره- زهرا- حسین -سعید- پریسا

سعید هم این روزا خیلی اذیت و بهانه گیری میکنه و فقط دوست داره بره  بیرون و با بچه ها بازی کنه

شب جمعه ای رفتیم امام زاده و زیارت و سعید تا می تونست بازی کرد و تفریح

بعضی وقتا هم با باباجونش می رن تفریح و آب بازی و ما هم ..................

یه نفس عمیق می کشیم

یه هفته پیش سعید سی و سه ماهه شدو دو سه ماه دیگه تولدشه  ایشالله اگه بشه میخوام واسش تولد بگیرم

حالا یکم بریم عکس بازی

زهرا يك روزگي

زهرا (يك روزگي)

5 روزگي زهرا كوچولو

زهرا(۵ روزگي)

پريسا (دخترخاله)و زهرا (دختر دايي)

زيارت قبول پسر گلم

زيارت قبول پسر گلم


 

     

روز شهادت حضرت زهرا

 اباالفضل (ع) نگهدارت

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:1 ] [ مامان سعیدرضا ]
سلام و صد سلام به دوستای گلم

عیدتون مبارک ایشالله سال خوبی رو شروع کرده باشین و حسابی عید بهتون خوش گذشته باشه.

ما  هم هفته سوم اسفند رو رفتیم مشهد بااین که هوا خیلی سرد بود ولی خیلی خوش گذشت دو سه باری رفتیم حرم و خرید و دیدو بازدید و دیداری تازه کردیم .

زیارت قبول

مشغول بازی با نرده ها

اینجا هم داره تاب میخوره

واسه عید هم رفتیم ولایت همسری و سال تحویل رو همگی دور هم بودیم دو سه روز اول عید هم عید دیدنی و تخمه و آجیل و شکلات که خوش به حال سعید شده بود و چپ و راست نخودی می خورد و شکلات و شیرینی و بعد هم بازی با پسر عموها  و رفتن به باغ و آب بازی و ..............

چهارم عید هم سالگرد ازدواجمون بود و همسری حسابی ما رو شرمنده کرد .

سعید و سفره هفت سین

از کدوم بخورم بهتره؟

سیزده بدر به در شد

دوربین مخفی

 

 

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 13:18 ] [ مامان سعیدرضا ]

سعيد و پريسا ي ۱۰ روزه(دختر خاله)

 ۱۵ روزگی

اينم لبخند پريسا خانوم ( فكر كنم داره خواب مي بينه)

 

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 16:11 ] [ مامان سعیدرضا ]
بیست و دوم دیماه 90؛ خاطره ای از پرواز پدری که دیگر  نمی بینمش؟ چه تلخ و سنگین است خاطره این پرواز

سایه ای بود و پناهی بود و نیست
لغزشم را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم کسی چون من مباد
سوگ حتـی قسمت دشمن مبــاد

از تمام کسانی که در این مدت با ارسال پیام‌ در غم فقدان پدر عزیزم ابراز همدردی داشتند تشکر 

می کنم.


[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 15:12 ] [ مامان سعیدرضا ]
سلام 

 این دفعه هم کلی تاخیر داشتم از تموم شما دوستای مهربون که واسم کامنت گذاشتین و جویای حال و احوال من و سعید بودین ممنونم .

راستش واسه تاسوعا و عاشورا رفتیم شهرستان دیار پدری سعید و یه هفته ای رو اونجا بودیم  بعد از اینکه اومدیم هم بعلت سرمای زیاد بابای سعید بدجوری سرماخوردگی گرفتن و حسابی گرفتار بودیم.

خلاصه اینا همش علت گرفتاریهای ما بود و بازم خدا رو شکر به خیر گذشت.

چند تا از دوستای مهربون واسم کامنت گذاشته بودن که عکسهای محرم امسال رو هم بذار ولی باید بگم که عکسایی که گرفتم قبل از رفتن به هیئته.

حالا عکسهای محرم امسال:

زنجیر زن امام حسین(ع)

امام حسین نگهدارت باشن

دوربین مخفی

ژست رو دارین؟

اینم یه خواب شیرین

[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 14:5 ] [ مامان سعیدرضا ]
            باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است

اين روزها حال و هواي شهرمون، حال و هواي محرم را پيدا كرده پرچم های عزاي "يا حسين" بر سردر خانه‌ها و مغازه‌ها  برافراشته شده و با ديدن آنها دل‌ها هوايي مي‌شوند. باز محرم رسيد و لباس مشكي‌ها آماده، جهت به تن رفتن عاشقان و عزاداران امام حسين عليه‌السلام شده‌اند.

این روزها سعید هم حال و هوای دیگه ای داره  وقتی تلویزیون نیگا میکنه و می بینه دارن مداحی میکنن  اونم شروع به سینه زدن میکنه و حسین حسین میگه.

عاشق سربند یا حسین و یا ابوالفضله شب اول محرم  که می خواستیم بریم هیئت از سر شب سربند یا حسینش رو بسته بود و میگفت بریم حسین حسین   .

خدا رو شکر میکنم که پسرم از همین کودکی عشق امام حسین (ع) رو داره.

                                              باآب طلا نام حسین قاب كنید
                                              با نام حسین یادی از اب كنید
                                              خواهید كه سربلند و جاوید شوید
                                               تا اخر عمر تكیه به ارباب كنید

                                
            
 
                                               شش ماهگی سعید محرم۸۸    
  

               

               

           

                                          سعید در حال طبل زدن- محرم۸۸

           

                                             سعیدو بابا جونش- محرم ۸۹

                            
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 14:36 ] [ مامان سعیدرضا ]
سلام دوستای مهربون و گرامی

خیلی از دوستان واسم پیام گذاشته بودند که چرا آپ نمیکنی و کجایی و کم پیدایی باید بگم که خیلی گرفتار بودم

سعیدهم خیلی شیطون شده و بقیه اش رو خودتون دیگه میدونین که یه پسر شیطون و بامزه و فضول گیرتون بیاد چی میکشین

هفته کتاب و کتابخوانی بود و قرار بود جشن بزرگ کتاب برگزار بشه و یه جورایی ما هم درگیر بودیم

شکر خدا به خوبی و خوشی تموم شدالحق و الانصاف که جشن خوبی بود و خیلی خوب برگزار شد.

سعید هم که واسه خودش یه پا مجری شده بود و از اول برنامه ها بالای سن بود حتی موقع تحویل جوایز هم بالای سن رژه می رفت یک دقیقه آروم نبود و یا راه می رفت و یا می دوید و یا بازی میکرد و حسابی جلب توجه کرده بود.

یه هفته دیگه سعید ۲۹ ماهه میشه امروز وقتی عکسای کودکیش رو می دیدم یه لحظه با خودم فکر کردم چه زود گذشت ..............

یادش بخیر

عکسای ۱-۱۰ روزگی سعید

دو ماهگی

شش ماهگی

پسر گلم دوست دارممممممممممممممم

[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 9:42 ] [ مامان سعیدرضا ]

سلام

توي هفته‌اي كه گذشت دايي سعيد از كربلا اومد از طرف عتبات عاليات رفته بودند واسه كار توي كاظمين خيلي بهش خوش گذشته و از اينكه تموم شده بود خيلي حسرت مي خورد.

سعيد هم خيلي خوشحال از اينكه دايي مجيد برگشته و وكلي واسش سوغاتي آورده .

سوم آبان ماه هم سالروز عقدمون بود ولي چون دايي مجيد از كربلا برگشته بود سرمون خيلي شلوغ بود.

همسر عزيزم محمود جان:

يك آسمان پر از ستاره تقديم به تو به خاطر بهترين روز دنيا يعني "3 آبان 1386"

سالروز پيوند دلهايمان

خدا را به خاطر داشتن تو سپاسگزارم .

چهارم آبان ماه هم شهرمون مهمون عزيزي داشت رئيس جمهور محبوب كشورمون. منو سعيد هم رفتيم خيلي خيلي شلوغ بود ولي حسابي خوش گذشت و تونستيم آقاي رئيس جمهور رو از نزديك ببينيم.

ششم آبان ماه هم 28 ماهگي سعيد بود و بابا جونش واسش يه دوچرخه خوشگل خريد و كلي سعيد رو ذوق زده كرد ولي دوچرخش بوق نداره اونم هر چي سوارش ميشه ميگه بابا دوچرخم بوق نداره بوق بخر

حسابي سرش گرم دوچرخشه يا تميزش ميكنه يا راه ميبره خيلي دوسش داره و به كسي نميده.

توي اين ماه سعيد خيلي بيشتر از گذشته شيطون و بامزه شده و خيلي راحت صحبت ميكنه

عاشق مل مل و خاله شادونه ست و حتما بايد ببينه و وقتي هم كه تموم ميشه تازه گريه هاش شروع ميشه كه چرا تموم شد.

امروز هم سالروز ازدواج حضرت علي (ع) و حضرت فاطمه(س) است .

خدايا در اين روز بابركت و خجسته تموم جوناي دنيا خوشبخت بشن. الهي آمين

[ شنبه هفتم آبان 1390 ] [ 13:58 ] [ مامان سعیدرضا ]
۲۰ مهرماه سالروز بزرگداشت حافظ شیرازی بود قبلا از ارادت سعید به جناب حافظ  نوشته بودم و عکسی هم گذاشته بودم که توی اون عکس سعید سه چهار ماهه بود.

محض یادآوری دوباره دو سه تا از اون عکسا رو این جا میذارم.

 

و اما اون چیزی که بیشتر به نظرم جالب اومد و بهانه ای هم شدکه آپ کنم یک تفال خیلی ماندنی به دیوان حافظ و نظر حضرتش به این تفال بود که داستان جالبی داره.

هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمائل

هر  کو شنيد گفتا لله در قائل

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

 آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم

گفت آن زمان که نبود جان در میان حائل

دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری

مرضیه السّجایا محموده الخصائل

در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت

واکنون شدم به مستان چون ابروی تو مائل

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخمست

یارب ببینم آنرا در گردنت حمائل

بعد هم از این غزل بگم که باعث شد ازدواج و زندگی من و همسرم و حالا سعید موردلطف و ارادت و تایید حضرت حافظ هم قرار بگیره.

اینو از قول همسرم می نویسم که می گه:چند روز قبل از خواستگاری طبق معمول همه کارهایی که انجام می دم به دیوان حافظ تفالی زدم و وقتی این بیت رو می خوندم دیگه هیچ احساسی غیر از این نداشتم که از تفالم جواب خوب و خير گرفته‌ام .

و حالا: اسم من و همسرم در قالب اين بيت حضرت حافظ روي ديوار اتاق خودنمايي ميكنه.

 

[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 22:15 ] [ مامان سعیدرضا ]

سلام دوستاي مهربون :

پيشاپيش تولد حضرت معصومه(س) و روز دختر رو به همه دختراي وبلاگي تبرك ميگم.

واما بعد:.

اومدم اينجا تا از شيطنت‌ها و شيرين زبوني هاي گل پسرم بنويسم تا از يادم نره

خيلي بيشتر از قبل به من و باباش اظهار لطف ميكنه و حسابي هواي ما رو داره كافيه كسي دست به لباس من يا باباش بزنه كه عالم رو خبركنه.

 بهش ميگم سعيد پسر كي هستي ؟ ميگه پسر مامانم . يه روز باباش بهش گفته هر كي ازت پرسيد پسر كي هستي؟ بگو پسر بابام يه دفعه كه ازش پرسيدم پسر كي هستي گفت پسر بابام تا باباش از خونه رفت بيرون اومد پيشم گفت مامان الكي گفتم پسر مامانم.

يه روز رفتيم تولد نوه عموم اونجا وقتي كادوها رو باز ميكردند ميگفتند تشكر تشكر .حالا توي خونه هر وقت چيزي بهش ميدم ميگه مامان جون تشكر تشكر.

همچنان عاشق بستنيييييييييييييييييييييييييييييييييه.

به فوتبال هم علاقه خاصي داره و چنان با مهارت شوت ميكنه كه فكر ميكني چند ساله فوتباليسته.

عاشق دويدنه

خيلي زياد ازم سوال مي پرسه مامان اين چيه؟ اين كيه؟ بابا كجا رفت؟ چرا رفت؟ چي خريدي؟

هر شب بايد واسش قصه بگم از بس واسش قصه تكراري گفتم همه رو بلده .وقتي ميخوام قصه روشروع كنم خودش جلوجلو تعريف ميكنه.

وقتي باباجونش از سركار مياد خونه بدو بدو ميره دم در و ميگه بابا خسته نباشين .كجا بودي .اومدي .بيا بازي كنيم.

صلوات رو خيلي قشنگ مي فرسته همراه با وعجل فرجهممممممممممممممممممممم.

توي غذاخوردن مستقل شده و اگه اجازه بدم خودش غذاش رو ميخوره .لباساش و كفشاش رو هم خودش مي پوشه .

                                                

                                                                  

اینم چند تا عکس:

عشق ماشین

این چیهههههههههههههه؟

            

                                                      سعید در آسیابهای آبی

خسته نباشی سنگ نورد

                                          

اینم استقلال در لباس پوشیدن 

   

آچار فرانسه

           

                                                         خودم غذامو میخورم

   

                                                         مراسم پفک خورون

حسین پسر دایی سعید

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 17:12 ] [ مامان سعیدرضا ]

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

من سعیدرضا هستم متولد6/4/1388 مامانم این وبلاگ رو برام درست کرده تا خاطرات منو توش بنویسه تا وقتی بزرگ شدم از خوندنش لذت ببرم.
امکانات وب